وب نوشته های یه جوجه معمار
خوشبخت
ترین مردم در روی این کره خاکی کسانی نیستن که آنجور که می خوان زندگی می
کنن. آنها کسانی هستن که خواسته های خودشون رو بخاطر کسانی که دوستشون
دارن تغییر میدن. این داستان زیبا رو حتما در ادامه مطلب بخونید... در خیابانی، پنج خانه در پنج رنگ متفاوت وجود دارد. سئوال: کدامیک از آنها در خانه، ماهی نگه می دارد؟ راهنمایی:
.2) مرد سوئدی، یک سگ دارد 3)مرد دانمارکی چای می نوشد. 4) خانه سبز رنگ در سمت چپ خانه سفید قرار دارد. 5 )صاحبخانه خانه سبز، قهوه می نوشد 6) شخصی که سیگار Pall Mall می کشد پرنده پرورش می دهد ۷) صاحب خانه زرد، سیگار Dunhill می کشد. ۸) مردی که در خانه وسطی زندگی میکند، شیر می نوشد 9)مرد نروژی، در اولین خانه زندگی می کند 10)مردی که سیگار Blends می کشد در کنار مردی که گربه نگه می دارد زندگی می کند 11) مردی که اسب نگهداری می کند، کنار مردی که سیگار Dunhill می کشد زندگی می کند. 12)مردی که سیگار Blue Master می کشد، آب میوه می نوشد 13)مرد آلمانی سیگار Prince می کشد 14) مرد نروژی کنار خانه آبی زندگی می کند. آلبرت انیشتین این معما را در قرن نوزدهم میلادی نوشت، به گفته وی ۹۸% از مردم جهان نمی توانند این معما را حل کنند! اول از همه ممنون از همه دوستای که نظر گذاشتن و شرمنده که بشون سر نزدم.. این روزا یکم که چه عرض کنم! خیلی.. کارام به هم ریخته و هیچی هم درست نمیشه دیگه خودمم از این وضع خسته شدم.. از بیکاری متنفرم و الان چند ماه که هیچ کار نکردم.. مثلا سال دیگه باید کنکور بدم.. فعلا که ماه رمضونه و با این گرمای خوزستان هم که نمیشه از خونه رفت بیرون.. دیروز داشتم این معمای انیشتین (که به گفته خودش فقط دو درست از مردم جهان میتونن حلش کنن) رو حل میکردم.. چند سال پیش یه جایی خونده بودمش ولی اون موقع سعی نکردم حلش کنم.. دیروز نیم ساعته حلش کردم.. نمی دونم چرا چند وقته انقد به انیشتین و دکتر حسابی و اثارشون علاقه مند شدم.. این ادم ها واقعا شخصیت های بزرگی بودن و به نظر من هر چقدر که ازشون تمجید بشه و راجبشون کتاب بنویسن بازم کمه.. این خیلی بده که ادم فقط مصرف کننده باشه و هیچ فایده ای برا جامعه ای که در اون زندگی میکنه نداشته باشه. تازه بد تر از اون بعضی افراد سودی که نمیرسونن هیچ!! واسه جامعه مضر هم هستن.. امروز با چند عکس زیبا و جالب از نقاشی روی شیشه گرد و خاک گرفته ماشین ها اومدم.. به نظر من که واقعا عالی هستن.. اینجاست که میگن از هر چیزی میشه استفاده مفید کرد.. بقیه عکس ها رو هم حتما ببینید .. پروفسور سید محمود حسابی وجود ارزشمندی است که با مشقات زیاد در کشورهای بیگانه به تحصیل علوم مختلف می پردازد. زبانهای
فرانسه، انگلیسی، عربی، ایتالیایی، سانسکریت، یونانی، لاتین، پهلوی،
اوستا، ترکی، روسی و آلمانی را فرا می گیرد و نشان "کوماندور دولوژین
دونور" بزرگترین نشان علمی فرانسه را با تائید اینشتین دریافت می کند
و در این بین چون به وطن خویش احساس دین می کند، با وجود زمینه های فراوان
به ایران باز می گردد تا با دستان پر توانش کشورش را بسازد.
هر شب خاطراتش را به اصرار فرزند ارشدش بیان می کند؛ از اینکه چگونه پدرش
به بهای رسیدن به وضع مالی بهتر در دربار آنان را ترک می کند و به خواست
همسر جدیدش حتی برای ازبین بردن آنها گام بر می دارد. از اینکه چگونه مادرش سر به لبه تیز و آهنی ستون کشتی می کوبد تا از توطئه شوهری بدطینت و دنیا پرست خود و فرزندانش را نجات دهد.
از اینکه چگونه بدون سرمایه و محلی برای سکونت در آن سوی مرزها با مادر و
برادر کوچکش سرگردان می ماند. از سختی کار و شبهایی که بر فراز کوههای سرد
با درندگان می گذراند. و از اینکه چگونه مادرش و تنها امیدش با مشاهده تمام شدن جواهراتش که تنها ذخیره مالیشان بود، سکته می کند و فلج می شود.
هنگام مطالعه کتاب بارها اشک در چشمانم حلقه می بست و هر روز تا شب که
ساعت مطالعه کتاب فرا برسد فراز و نشیب های این زندگی مقدس تمام ذهنم را
به خود مشغول می کرد. مطالعه کتاب خواب از چشمانم ربوده بود.
اگر چه در پایان این ماجرای تلخ، زندگی او سراشیبی را درک می کند و یکی پس
از دیگری افتخارات بزرگ نصیبش می شود، اما با این حال تا همان اواخر هرگاه از روی مریضی از هوش می رود، بی اختیار چنین می گوید: «آیا لزومی داشت آقای معز السلطنه به دو بچه کوچک در یک مملکت غریب آن هم در وسط جنگ جهانی اول گرسنگی بدهد؟»
از هر حادثه رنجی به پیکر دارد و مریضی های گذشته اش هر روز به نوعی در
وجودش ظهور می کنند؛ ولی با این حال با تمام وجود راهش را ادامه می دهد.
هنگامی که در ایران از فیزیک سخن می گوید، هیچکس حتی مسولان معنای این
واژه را نمی فهمند و او به ناچار می گوید: « فیزیک همان شیمی است!!!» با
وجود همه کاستی از تلاش نمی ماند و ثمره کارش تاسیس اولین دانشگاه ایران
یعنی دانشگاه تهران می شود. کتاب استاد عشق
به قلم ایرج حسابی، از تلاش بی وقفه او پرده برمی دارد و اسرار مگوی او را
که بیم از انتشارشان داشت که مبادا موجب خودستایی شود، برملا می دارد. این
کتاب توسط سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی به چاپ رسیده
است. مطالعه این کتاب را با تمام .وجود پیشنهاد می کنم. رفتیم بلیت کانادا بگیریم زنه میگه سیاحتیه؟ میگم پـَـَـ نــه پـَـَــــ زیارتیه میخوام برم امامزاده سید ریچارد پـَـَـ نــه پـَـَــــ میخوام باد لاستیکا رو چک کنم!! این تصویر عکس داداشم هست که با تکنیک ترام نقطه روش کار کردم ، هر چند چهرش یکم با خودش متفاوت شده چند سال بزرگ تر به نظر میرسه ولی خودم خیلی خیلی دوسش دارم بقیه عکس ها رو تو ادامه مطلب ببینید.. میان.ن:سوال پست قبل هم جواب بدید . زلال كه باشی ، آسمان در توست. سوال.ن: اگه بخواید از زندگیتون از اول تا اینجا یه فیلم بسازید اسمش رو چی میزازید؟؟! لبخند زد. پرسیدم: «چرا می خندی؟» پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام می گیرد» پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟» گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام» با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!» جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای. نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.» پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟» پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛ فعلاً برو سواری بیاموز» "دکترعلی شریعتی" پ.ن1:اغلب تنها بودن بهتر از بودن با کسی ست که تنهایی را بیشتر دوست دارد. پ.ن2:نیاید از آن روزی که درگیر "عادت" شویم.
![]()
ادامه مطلب
در هر یک از این خانه ها یک نفر با ملیتی متفاوت از دیگران زندگی می کند.این پنج صاحبخانه هر کدام نوشیدنی متفاوت می نوشند، سیگار متفاوت می کشند و حیوان خانگی متفاوت نگهداری می کنند.
1)مرد انگلیسی در خانه قرمز زندگی می کند

ادامه مطلب

ادامه مطلب
ادامه مطلب
چند تا از نمونه کارام رو براتون گذاشتم که مربوط به درس هنر های تجسمی هستش..
امیدوارم خوشتون بیاد..
اخه خیلی براش زحمت کشیدم.
ادامه مطلب
چطور ، بهتر زندگی کنم ؟
با كمی مكث جواب داد : گذشته ات را بدون هیچ تأسفی بپذیر ،
با اعتماد ، زمان حالت را بگذران ، و بدون ترس برای آینده آماده شو .
عقل و اعتماد را نگهدار و ترس را به گوشه ای انداز .
شک هایت را باور نکن ، وهیچگاه به باورهایت شک نکن .
زندگی شگفت انگیز است ، در صورتیكه بدانی چطور زندگی کنی .
پرسیدم ، آخر .... ،
و او بدون اینكه متوجه سؤالم شود ، ادامه داد :
مهم این نیست که قشنگ باشی ... ، قشنگ این است که مهم باشی ! حتی برای یک نفر .
كوچك باش و عاشق ... كه عشق ، خود میداند آئین بزرگ كردنت را ..
بگذارعشق خاصیت تو باشد ، نه رابطه خاص تو با کسی .
موفقیت پیش رفتن است نه به نقطه ی پایان رسیدن ..
داشتم به سخنانش فكر میكردم كه نفسی تازه كرد وادامه داد ... :
هر روز صبح در آفریقا ، آهویی از خواب بیدار میشود و برای زندگی كردن و امرار معاش در صحرا میچراید ،
آهو میداند كه باید از شیر سریعتر بدود ، در غیر اینصورت طعمه شیر خواهد شد ،
شیر نیز برای زندگی و امرار معاش در صحرا میگردد ، كه میداندباید از آهو سریعتر بدود ، تا گرسنه نماند .
مهم
این نیست كه تو شیر باشی یا آهو ... ، مهم اینست كه با طلوع آفتاب از خواب
بر خیزی و برای زندگیت ، با تمام توان و با تمام وجود شروع به دویدن كنی
..
به خوبی پرسشم را پاسخ گفته بود ولی میخواستم باز هم ادامه دهد و باز هم به ... ،
كه چین از چروك پیشانیش باز كرد و با نگاهی به من اضافه كرد :
زلال باش ... ،
زلال باش .... ، ![]()
فرقی نمیكند كه گودال كوچك آبی باشی ، یا دریای بیكران ،
غافلگیر شدیم
چتر نداشتیم
خندیدیم
دویدیم
به شالاپ شلوپ های گل آلود عشق ورزیدیم.
دومین روز بارانی چطور؟
پیش بینی اش کرده بودی
چتر آورده بودی
من غافلگیر شدم
سعی میکردی من خیس نشوم
شانه سمت چپ تو کاملا خیس بود.
سومین روز چطور؟
گفتی سرت درد میکنه
حوصله نداشتی سرما بخوری
چتر را کامل بالای سر خودت گرفتی و شانه راست من کاملا خیس شد
.
.
.
و چند روز پیش را چطور؟
به خاطر داری؟
با یک چتر اضافه اومدی
مجبور بودیم برای اینکه پین های چتر توی چش و چالمون نره دو قدم از هم دورتر برویم.
فردا دیگر برای قدم زدن نمی آیم. تنها برو!
| Design By : Night Skin |


